راز و نياز دکتر شريعتي

 

خدایا ! عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار.
 

خدایا
! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن
 

خدایا
! رشد عقلی و عملی ، مرا از فضیلت ِ تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد


خدایا
! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.


خدایا
! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.


خدایا
! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکند


خدایا
! در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.


خدایا
! مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.
 

خدایا
! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم


خدایا
! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم
 

خدایا
! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم
 

خدایا
! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن


خدایا ! لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.


خدایا
! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم


خدایا
! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن
 

خدایا
! آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد و آنگاه از پس توده ی این خاکستر لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند

 
خدایا
! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.


خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.
 

خداوندا !!!

خداوندا در دل دوستانت
نور عنايتت پيداست!
جانها در آرزوي وصالت ,
حيران و شيداست .
چون تو مو لي کراست؟
چون تو دوست کجاست؟
هر چه دادي نشانه است و آيين فرداست.
آنچه يافتيم پيغامست و خلعتت برجاست.
الهي
ناليدن من از درد , از بيم زوال درد است.
هر آنکه از زخم دوست نالد , در مهر دوست , نامردست .
الهي
ياريم ده , تا قصه درد خود بتو پردازم.
و بر درگاه تو پيشاني عبادت سايم.

بر گرفته از مناجات نامه خواجه عبدلله انصاري

در آستانه تحول

   

در آستانه تحول

این روزها همه اش سر دوراهی ام ! هم دلم می خواهد تنها باشم و هم دلتنگ می شوم ...هم دلم می خواهد بنویسم هم نوشتن برایم سخت می شود ! هم دلم می خواهد مثل همیشه قدم بزنم و آدم های توی کوچه و خیابان را زیر نظر بگیرم و هم حوصله ام از این همه تکرار سر می رود ! هم دلم می خواهد یک صفحه تمام سیاه مشق بنویسم آن هم همه اش از ع – ش – ق اما به چند سطر نرسیده خسته می شوم ! هم دلم برای دیدن استاد خطم پر می کشد و هم دوست دارم کلاس زودتر تمام شود ! هم دلم می خواهد کتاب بخوانم و هم واژه ها دور سرم چرخ می زنند .باورت نمی شود دلم می خواهد بخوابم ...اما بلند می شوم و کاری سخت را شروع می کنم ...دوست دارم موسیقی بشنوم ...برقصم ...بخندم ...اما یکباره حزنی مبهم گرفتارم می کند و ناچار سکوت را ترجیح می دهم ! دلم می خواهد دوست داشته باشم ترا ...او را ...همه را  و هم دلم رهایی از همه ی دوست داشتن ها را می خواهد ! دلم می خواهد دوستم داشته باشی ...دوستم داشته باشد ...دوستم داشته باشند و هم ترجیح می دهم تنها باشم چرا که دوست داشتن آدم ها هم، گاهی زنجیر می شود ...گاهی به خاطر دل دیگران مجبور می شوی جوری باشی که نشکنند!

 خودمانیم گاهی سخت متنفر می شوم از خودم ...از آدم هایی که آزارم می دهند و بعد به نهایت تنفر که می رسم؛دچار ترحم می شوم دلم برای خودم ...برای آن ها می سوزد ! هیچ وقت نتوانستم دشمن خوبی باشم نه برای خودم و نه برای هیچ کس دیگری ! اما تا دلت بخواهد دوست دارم ...دوستی هایی که نمی دانم چه طور اتفاق می افتند اما آن قدر عمیق و با ارزش می  شوند که با روحم پیوند می خورند ...اما به نهایت دوستی ها هم که می رسم باز هم تنهایم ! باز هم به کمی فاصله نیاز دارم ...

    دچار دوراهی شده ام ! و نمی دانم این بلا را دارد کتاب های فلسفی سرم می آورد یا این منطق و استدلال های ریاضی که نمی گذارد بی خیال و ساده از کنار هر چیزی گذشت ...همه چیز حتی کوچکترین اتفاق ها، دنیایی از علت ها و معلول ها و ...اند نه می توانم ساده از کنار همه چیز بگذرم و نه دیگر این همه درگیر شدن را می توانم تاب آورم ...خوش به حال دیوانه ها ! به گمانم بیشتر از همه از زندگی  لذت می برند ! بیچاره "سارتر" چه رنجی می کشید ...این را از کتاب " تهوع " اش فهمیدم ...چه خوب که تا فیلسوف شدن راه زیادی مانده ! و گرنه حتما از فرط فهمیدن ...دیوانه می شدم !

    این روزها دلم می خواهد کمی بی احساس زندگی کنم ! اما این را که می گویم یکباره تمام احساس های دنیا می ریزند توی دلم ! اصلا انگار پر شده ام از تضادها ...تناقض ها ...و بین سپیدی و سیاهی حتی راهی به خاکستری زندگی کردن هم ندارم ! شاید این یک مرحله ی تازه باشد ...شاید آستانه ی یک تحول ...نمی دانم ! هر چه که هست صبوری کن ...صبوری کن تا بگذرم ...

منبع:http://m_gahanbakhsh.persianblog.ir

من آموخته ام که

آموخته ام که :


آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب

خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام

خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو

خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره می

توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی

است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن

است.

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به

کمک کردنش نیستم دعا کنم.

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی

بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای

با وی به دور از جدی بودن باشیم.

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط

دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در

کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به

انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد.

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را

تماشایی می کند.

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد، نه

زمان

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی

جدی از سوی ما را دارد.

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که

عاشق بشویم.

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص

دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به

او بیشتر بگویم دوستش دارم.

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.


www.azamgoli.mihanblog.com

به نام خدا

به نام خدا

 

مهربان خدای خوب من،به خاطر ارامشی که ارزانی داشتی از تو ممنونم.

 

به خاطر امنیتم از تو ممنونم.

 

بخاطر جسم سالم ونشاط وشادابی ام از تو ممنونم

 

بخاطر نیت پاک و قلب مهربانم از تو ممنونم

 

به خاطر اگاهی ودانا ییم از تو ممنونم.

 

بخاطر گذشت وبخششم از تو ممنونم.

 

مهربان خدای خوب من، بخاطر امیدواری به لطف بی پایانت از تو ممنونم.

 

بخاطر همنشینی با خوبانت از تو ممنونم.

 

بخاطر خانواده خوبم از تو ممنونم.

 

بخاطر توفیق بندگی ام از تو ممنونم.

 

بخاطر زندگی جدیدم از تو ممنونم.

 

بخاطر میل به تحول وتولد دوباره ام از تو ممنونم.

 

بخاطر وجود شکرگذار وسپاسگذارم از تو ممنونم.

 

ای خالق دلسوز ومهربان ،از تو برای همه ارامش الهی می طلبم .

 

برای همه سلامت وتندرستی می طلبم.

 

برای همه دلی شاد وقلبی مهربان می طلبم .

 

برای همه گشایش امور می طلبم.

 

برای همه توفیق هدایت الهی می طلبم.

 

وبرای همه معنویت روز افزون می طلبم.

 

خدای قادر من ،ه اکنون به لطف بی کرانت، همه چیز وهمه کس توانگرم می سازد.

 

وباور دارم قدرت بی پایان تو ودست مهر رو یاریت به همراه لطف سرشارت از بهترین ورضایت بخش ترین راهها در همه مسائل زندگی به یاری ام می شتابد.

 

 

پس اسوده خاطر اداره عالی همه امورم وگشایش همه مسائلم را به اراده قدرتمند تو می سپارم.

 

بارالهی به تو قول می دهم وبر سر این تعهد می مانم، که هرروزم به لطف وتوفیق تو بهتر از روز قبل باشد.

 


 

آمین

www.nillo.blogfa.com

خداي گناهكاران

خداي گناهكاران

 

 

روزي حضرت موسي عليه السلام در كوه طور، هنگام مناجات عرض كرد:‌ اي پروردگار جهانيان!‌ جواب آمد لبيك! پس عرض كرد : اي خداي اطاعت كنندگان! جواب آمد: لبيك! سپس عرض كرد:‌ اي پروردگار گناهكاران!‌ موسي عليه السلام شنيد: لبيك،‌ لبيك، لبيك! حضرت موسي عليه السام عرض كرد: خدايا!‌ حكمتش چيست كه تو را به بهترين اسامي صدا زدم، بيش از يك بار جواب ندادي، اما تا گفتم: اي خداي گناهكاران، سه مرتبه جواب دادي؟‌ خداوند فرمود:‌ اي موسي! عارفان، به معرفت خود و نيكوكاران به كار نيك خود و مطيعان به اطاعت خود اعتماد دارند؛ اما گناهكاران جز فضل من پناهي ندارند، اگر من هم آنها را از درگه خود نااميد كنم،‌ به درگاه چه كسي پناهنده شوند.

     قصص التوابين


داستان گربه

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفرگربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیداکرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند .

 سالها بعد استاد بزرگ  دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه!!!!!!


نيايش

خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ  صلح را هموار کند."
"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند."
"خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."
"
خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای
." 

"خداوندامانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."

بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان ...

نوشته: جك ريمر

گفتگو باخداوند

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...


تاخدا بنده نواز است به خلقش چه نياز

پروردگارا

پروردگارا :

خود را تقديم تو مي دارم با من كن و از من ساز

آنچه خود اراده كني

از اسارت نفس رهايم كن تا انجام اراده ات را بهتر

توانم

مشكلاتم را بگير تا پيروزي بر آنها شاهدي باشد

براي كساني كه با قدرت تو ،راه تو و عشق تو

ياريشان خواهم داد

باشد كه هميشه بر اراده ات گردن نهم

سرزنش روح

روحم را هفت بار سرزنش کردم!

بار اول وقتی که تلاش کردم با سوء استفاده از ضعیف خودم را ارتقا دهم.
بار دوم وقتی که پیش کسانی که واقعاَ می لنگیدند وانمود کردم که چلاقم.
بار سوم وقتی که موقع انتخاب به جای سختی ، راحتی را انتخاب کردم.
بار چهارم وقتی که اشتباه کردم ، خودم را با اشتباهات دیگران تسلی دادم.
بار پنجم وقتی که به خاطر ترس رام شدم و بعد با صبر و حوصله ادعا کردم که قوی هستم.
بار ششم وقتی که جامه هایم را بالا نگه داشته ام تا با خاک زندگی برخورد نکنند.
بار هفتم وقتی که سرود ستایش خداوند را می خواندم و آن خواندن را عملی پرهیزکارانه در نظر گرف
تم.

جبران خلیل جبران


دلم ميخواست !!

دلم می خواست : دنیا خانهء مهر و محبّت بود،

 دلم می خواست : مردم در همه احوال با هم آشتی بودند،

 طمع در مال یکدیگر نمی کردند،

 کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند،

 مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند،

 از این خون ریختن ها ، فتنه ها ، پرهیز می کردند،

 چو  کفتاران خون آشام ، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند!

 دلم می خواست : دست مرگ را از دامن اُمید ما ، کوتاه می کردند،

 در این دنیای بی آغاز و بی پایان

 در این صحرا ، که جز گرد و غبار از ما نمی ماند،

 خدا ، زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد،

 نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد،

 نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد،

 نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد،!

 همین ده روز هستی را امان می داد،

 دلش را نالهء تلخ سیه روزان تکان می داد!

 مگو : این آرزو خام است!

 مگو : روح بشر همواره سرگردان و ناکام است.

 اگر این کهکشان از هم نمی پاشد،

 و گر این آسمان در هم نمی ریزد،

 بیا تا ما " فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم "

 به شادی : " گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم "

منبع: خانه دوست كجاست

مغایرتهای زمان ما

   Paradox of Our Times            مغایرتهای زمان ما    
  •  ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر 

  • مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم
  • متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
  • بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم، خیلی کم میخندیم، خیلی تند رانندگی میکنیم، خیلی زود عصبانی میشویم، تا دیروقت بیدار میمانیم، خیلی خسته از خواب برمیخیزیم، خیلی کم مطالعه میکنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه میکنیم و خیلی بندرت دعا میکنیم.
  • چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت میکنیم، به اندازه کافی دوست نمیداریم و خیلی زیاد دروغ میگوییم.
  • زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
  •  ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
  • بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم، بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم.
  • ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.
  • فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را
  • بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم، بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام میرسانیم.
  • عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
  • کامپیوترهای بیشتری میسازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم.
  • اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
  • فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

بدین دلیل است که پیشنهاد میکنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.

  • در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.
  • زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید.
  • زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است 
  • از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید.
  • عباراتی مانند ”یکی از این روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم ”یکی از این روزها“ بنویسیم همین امروز بنویسیم.
  • بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که میتواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید.
  • هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن میتواند آخرین لحظه باشد.
 اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان میگویید که ”یکی از این روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... ”یکی از این روزها“ ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!

برگرفته از وبلاگ امدادونجات

وقتی تو را دارم

خداوندا وقتی تورا دارم ،شب و روز در تسخیر من است و همه گلهای جهان در دستانم میرویند و همه اقیانوسها در کوزه ام جای میگیرند و صدایم به گوش همه میرسد،حتی کسانی که هزاران سال است در فراموشخانه ای متروک به خواب رفته اند

خداوندا وقتی تو را دارم،وقتی تو در ایوان کوجک خانه ام می ایستی و پنجره اتاقم را باز میکنی و قرصی نان در سفره آبی ام میگذاری،احساس میکنم همه را دوست دارم و میتوانم عاشق همه باشم و گیسوانشان را از برف پاک کنم و بی آنکه از کلمه ها کمک بگیرم،بهترین شعر را بسرایم.

 

برگرفته از سایت yahootar