راز و نياز دکتر شريعتي

 

خدایا ! عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار.
 

خدایا
! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن
 

خدایا
! رشد عقلی و عملی ، مرا از فضیلت ِ تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد


خدایا
! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.


خدایا
! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.


خدایا
! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکند


خدایا
! در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.


خدایا
! مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.
 

خدایا
! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم


خدایا
! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم
 

خدایا
! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم
 

خدایا
! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن


خدایا ! لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.


خدایا
! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم


خدایا
! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن
 

خدایا
! آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد و آنگاه از پس توده ی این خاکستر لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند

 
خدایا
! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.


خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.
 

خداوندا !!!

خداوندا در دل دوستانت
نور عنايتت پيداست!
جانها در آرزوي وصالت ,
حيران و شيداست .
چون تو مو لي کراست؟
چون تو دوست کجاست؟
هر چه دادي نشانه است و آيين فرداست.
آنچه يافتيم پيغامست و خلعتت برجاست.
الهي
ناليدن من از درد , از بيم زوال درد است.
هر آنکه از زخم دوست نالد , در مهر دوست , نامردست .
الهي
ياريم ده , تا قصه درد خود بتو پردازم.
و بر درگاه تو پيشاني عبادت سايم.

بر گرفته از مناجات نامه خواجه عبدلله انصاري

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

 

بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارندبه یاد.

ژاله اصفهانی

سلام من به محرم


 

سلام من به محرم  به تشنگی عجيبش

به بوی سيب زمين و غم حسين غريبش

سلام من به محرم  به غصه و غم مهدی

به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی

سلام من به محرم  به كربلا و جلالش

به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش

سلام من به محرم  به حال خسته زينب

به بينهايت داغ دل شكسته زينب

سلام من به محرم  به دست و مشك ابوالفضل

به نااميدی سقا به سوز و اشك ابوالفضل

سلام من به محرم  به قد و قامت اكبر

به خشك اذان گوی زير نيزه و خنجر

سلام من به محرم  به دست و بازوی قاسم

به شوق شهد شهادت  حنای گيسوی قاسم

سلام من به محرم  به گاهواره اصغر

به اشك خجلت شاه و گلوی پاره اصغر

سلام من به محرم  به احترام سكينه

به آن مليكه كه رويش نديده چشم مدينه

سلام من به محرم  به عاشقی زهيرش

به بازگشتن حر  خروج ختم به خيرش

سلام من به محرم  به مسلم و به حبيبش

به رو سپيدی عون و بوی عطر عجيبش

سلام من به محرم  به زنگ محمل زينب

به پاره پاره تن بی  سر مقابل رينب

سلام من به محرم  به انتظار رقيه

به پای آبله بسته به چشم تار رقيه

سلام من به محرم  به شور و حال عيانش

سلام من به حسين و به اشك سينه زنانش

سلام من به محرم  به حزن نغمه هايش

به پرچم و به سياهی  به خيمه های عزايش

كي گفتمت كه ؟!


        

كي گفتـمت كه خشت سرا از طلا مكن؟

گفتـــــــم سراي خلق چو ويرانه ها مكن

 

كي گفتمت كه كار مكن بر مـــــــراد دل؟

گفتــــــــــــم تو هم مراد كس زير پا مكن

 

كي گفتمت كه دور زعيش و سرور باش؟

گفتــــم سرور وعيش كسي را عزا مكن

 

كي گفتـــــمت كه لذت دنيا بنه زدست؟

گفتـــــــــــــم ثبات نيست بر او اتكا مكن

 

كي گفتمت نام خـــــــــــدا بر زبان مبر؟

گفتم جفا به خلق خدا به نام خدا مكن

 

كي گفتمت عهـــــــــــد بجا آر  يا  ميار؟

گفتم اگر وفا ننمودي جفا مـــــــــــــكن

 

كي گفتمت كه دل ندهي بر جهان دون؟

گفتم تو  داده  اي  بجهان دل  ريا  مكن

 

كي گفتمت كه بهر كسان راز دار باش؟

گفتم   زخلق عيب   نهان بر  ملا  مكن

 

كي  گفتمت  كه پند  يغما  گوش   گير؟

گفتم  كه  گوش  بر   سخن  ناروا مكن

 

يغما شاعر خشتمال نيشابوري

تهيه مطلب توسط  آقاي اوسطي