به نام خدا

به نام خدا

 

مهربان خدای خوب من،به خاطر ارامشی که ارزانی داشتی از تو ممنونم.

 

به خاطر امنیتم از تو ممنونم.

 

بخاطر جسم سالم ونشاط وشادابی ام از تو ممنونم

 

بخاطر نیت پاک و قلب مهربانم از تو ممنونم

 

به خاطر اگاهی ودانا ییم از تو ممنونم.

 

بخاطر گذشت وبخششم از تو ممنونم.

 

مهربان خدای خوب من، بخاطر امیدواری به لطف بی پایانت از تو ممنونم.

 

بخاطر همنشینی با خوبانت از تو ممنونم.

 

بخاطر خانواده خوبم از تو ممنونم.

 

بخاطر توفیق بندگی ام از تو ممنونم.

 

بخاطر زندگی جدیدم از تو ممنونم.

 

بخاطر میل به تحول وتولد دوباره ام از تو ممنونم.

 

بخاطر وجود شکرگذار وسپاسگذارم از تو ممنونم.

 

ای خالق دلسوز ومهربان ،از تو برای همه ارامش الهی می طلبم .

 

برای همه سلامت وتندرستی می طلبم.

 

برای همه دلی شاد وقلبی مهربان می طلبم .

 

برای همه گشایش امور می طلبم.

 

برای همه توفیق هدایت الهی می طلبم.

 

وبرای همه معنویت روز افزون می طلبم.

 

خدای قادر من ،ه اکنون به لطف بی کرانت، همه چیز وهمه کس توانگرم می سازد.

 

وباور دارم قدرت بی پایان تو ودست مهر رو یاریت به همراه لطف سرشارت از بهترین ورضایت بخش ترین راهها در همه مسائل زندگی به یاری ام می شتابد.

 

 

پس اسوده خاطر اداره عالی همه امورم وگشایش همه مسائلم را به اراده قدرتمند تو می سپارم.

 

بارالهی به تو قول می دهم وبر سر این تعهد می مانم، که هرروزم به لطف وتوفیق تو بهتر از روز قبل باشد.

 


 

آمین

www.nillo.blogfa.com

اگر خداوند به من کمی زندگی می داد

اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شده ام و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو نمی کردم، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم

چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم

کم می خوابیدم و بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندم، ۶۰ ثانیه نور را از دست می دهیم.

به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند… بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند… گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذت می بردم

اگر خداوند به من کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم. صورتم را به سوی خورشید می کردم و نه تنهـا جسم، که روحم را نیز عریان می کردم

خدای من!! اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشید می شدم… با اشک هایم گل های رز را آب می دادم تا درد خارها و بوسه ی گلبرگهـایشان را احساس کنم

خدای من!! اگر کمی دیگر زنده بودم نمی گذاشتم روزی بگذرد بی آنکه به مردم بگویم که چقدر عاشق آنم که عاشقـشان باشم

هر مرد و زنی را متقاعد می کردم که محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگی می کردم

به کودکان بال می دادم امَا به آنـها اجازه می دادم که خودشان پرواز کنند

به سالخوردگان می آموختم که مرگ نه در اثر پیری که در اثر فراموشی فرا می رسد.

آه انسان ها!! من این همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام که هر انسانی می خواهد بر قلَه کوه زندگی کند بی آنکه بداند که شادی واقعی ، درکِ عظمت کوه است

من آموخته ام زمانی که کودکی نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را در مشت ظریفش می گیرد، برای همیشه او را به دام می اندازد

من یاد گرفته ام که انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه کند که باید به او کمک کند تا بر روی پاهایش بایستد

از شما من چیزهای بسیار آموخته ام که شاید دیگر استفاده ی زیادی نداشته باشند چرا که زمانی که آنها را در این چمدان جای می دهم، با تلخ کامی باید بمیرم...

منبع:www.bia2eshghi.ir