پدرعزيزم ، مادر  مهربانم دوستتان دارم

امشب بسان شب هاي گذشته نشسته ام و بدون اينکه فکري از فضاي ذهنم بگذرد به نقطه اي خيره شده ام. مي انديشم به همه چيز و هيچ چيز. تمام زندگيم به شکل تصاويري از جلو ديدگانم مي گذرد و من گاهي مي خندم و گاهي مي گريم. شايد ديوانه شده ام، شايد، چه کسي مي داند؟ 

چشماهايم را بر هم مي گذارم و سعي مي کنم چهره مادرم را در ذهنم مجسم کنم مثل هميشه با خنده اي زيبا بر لبانش به ديدگانم خيره شده و من نيز چشم در چشم او دوخته ام و يک فرشته را مي بينم پاک و معصوم. چقدر مهربان و صبور بود. وقتي با مهرباني دستهايم را در دستهايش مي فشرد انگار وجودم آتش مي گرفت. حق است هر که گفته بهشت زير پاي مادران است. هميشه با او دوست بود م هميشه بهترين تکيه گاه زندگي ام بود هميشه مرا درک کرده و هيچ وقت در حقم کوتاهي نکرده  بود.خدايامن توانسته ام حق فرزندي را ادا کنم ؟

به دست هاي زحمتکش پدرم که نگاه مي کنم بي درنگ اشک در چشم هايم حلقه مي زند حسرت يک بوسه از روي پدر هميشه به دلم من مانده، حسرت آغوش امنش و حسرت نوازش دستهايش. حتي گاهي اوقات شايد نتوانم روز پدر يا حتي تولدش را تبريک گويم هميشه حجب و حيا مانع از آن شده که حتي به چشم هايش خيره شوم و به او بگويم که چقدر دوستش دارم. به خاطر زحماتش تشکر کنم و بوسه اي بر گونه هايش بزنم و بگويم که او بهترين پدر دنياست. تنها يک بار زماني که براي ادامه تحصيل از او دور شدم و با همه خداحافظي کردم پدرم را بوسيدم او گريست آن موقع بود که فهميدم که چرا هميشه از بوسيدن و ابراز محبت امتناع مي کند. به خاطر دل نازکش و قلب مهربانش . اکنون سالهاست است که او را نديده ام .

پدر و مادر خوب نعمت است و من از خدا سپاسگذارم که مرا صاحب پدري مهربان و مادري دوست داشتني کرده، مادري که حتي نمي داند بدي کردن يعني چه؟ مادري که آن قدر با همه صاف و صادق است که گاهي اوقات من حرصم مي گيرد از اينکه عده اي از مهرباني اش سوء استفاده مي کنند و او با علم به اين موضوع باز هم به رفتار صادقانه اش ادامه مي دهد تنها به دليل اينکه معتقد است بايد به همه عشق ورزيد چرا که انسان ها ذاتا بد نيستند زمانه است که آن ها را عوض مي کند. معتقد است بايد همه را بي چشمداشت دوست داشت و به همه عشق ورزيد. همه را به خاطر خطا هايشان بخشيد چون تنها خوبي است که مي ماند. مي گويد فرزندم چرا از نيروي سحرآميز عشقي که خدا در وجودمان نهاده به ديگران ارزاني نداريم .

پدر ،مادر چقدر دلم برايتان تنگ شده چقدر جاي خاليتان را در زندگيم احساس مي کنم، اما يقين دارم که شماحتي يک لحظه هم از من غافل نبوده ايد اين لجاجت و بهانه گيري بچه گانه من است که مي خواهم به خودم بقبولانم که شمافراموشم کرده ايد چون بعضي وقتها دوست دارم براي خودم دل بسوزانم و شکايت کنم و تمام تقصيرها را گردن شما بيندازم مي دانم بي انصافي است اما،شما از دست من ناراحت نشو يد .هر چه بوده و هست به پاي بچگي ام بگذاريد و دل تنگم.

خداوندااز تو هميشه خواسته ام که هيچ وقت مرا به خودم واگذار نکني و حالا بيشتر از هر زمان ديگر مي خواهم کمکم کني وبه پدر ومادرم ترحم نمايي همانگونه كه انها  در كودكيم به من مهرباني نموده اند.


برداشتي از نوشته سخي فرهادي