عشق چیزی است که تورا زنده نگه می دارد
عشق چیزی است که تورا زنده نگه می داردحتی پس از مرگ,عشق چگونه زنده ماندن است.
(( موری شوارتر))
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفیدپاکیزه ایکه چهار طرفش زیرتشک تخت است,
قرار می گیرد و آدمهایی که سخت مشغول زنده ها
و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز
من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
درچنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه , زندگیم را به من برگردانید
و این را بستر مرگ من ندانید.
بگذارید آن را بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به
دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشم هایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب, چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که که اورا از تصادف ماشین
بیرون کشیده اندو کمکش کنید تا زنده بماند و نوه
هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوانهایم, عضلاتم , تک تک سلول ها و اعصابم را بردارید وراهی پیدا کنید که آنها را به پای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هرگوشه از مغز مرا بکاوید, سلولهایم را اگر لازم شد برداریدو بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا با کمک آنها پسرک لالی بتوانددورگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند.
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم, ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به دست خدابسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید و عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست کلام محبت آمیزی بگویید: اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید همیشه زنده خواهم ماند.
قرار می گیرد و آدمهایی که سخت مشغول زنده ها
و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز
من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
درچنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه , زندگیم را به من برگردانید
و این را بستر مرگ من ندانید.
بگذارید آن را بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به
دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشم هایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب, چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که که اورا از تصادف ماشین
بیرون کشیده اندو کمکش کنید تا زنده بماند و نوه
هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوانهایم, عضلاتم , تک تک سلول ها و اعصابم را بردارید وراهی پیدا کنید که آنها را به پای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هرگوشه از مغز مرا بکاوید, سلولهایم را اگر لازم شد برداریدو بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا با کمک آنها پسرک لالی بتوانددورگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند.
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم, ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به دست خدابسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید و عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست کلام محبت آمیزی بگویید: اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید همیشه زنده خواهم ماند.
(( رابرت .ن. تست ))
قدرت تفكر مثبت
www.azamgoli.mihanblog.com
قدرت تفكر مثبت
www.azamgoli.mihanblog.com
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 21:7 توسط پرتو امید
|