تصويري ازخداوند

تصويري ازخداوند

برخى افراد همواره، نقاب بر چهره زده ی خود را پشت پرده ی جهالت پنهان مى‏كنند؛ گویى از «خودِ» واقعى‏شان واهمه دارند.

از سوى دیگر، خود ما نیز كارهایى را در جهت تأمین رضایت خاطر «دیگران» انجام مى‏دهیم و در عین حال وانمود مى‏كنیم همه چیز به خوبى پیش مى‏رود (تا وجهه خانواده حفظ شود) و سپس شروع به سرزنش كسانى مى‏كنیم كه ما را وادار به انجام دادن این كارها كرده‏اند. این «دیگران» چه كسانى هستند كه ما همه چیز را به آنها نسبت مى‏دهیم؟ اعضاى خانواده، همسایه‏ها، دوستان، نظام اجتماعى!؟

امّا واقعیت این است كه همان موقع نیز در اعماق وجودمان احساسات درونى‏مان را به خوبى مى‏شناسیم؛ نوعى حس اضطراب و تشویش یا حس خوشایندى كه از نبود عزّت نفس، ناشى مى‏شود.

هنگامى كه به اطراف مى‏نگریم و همه چیز را آشفته و بى‏نظم مى‏بینیم، دیگران را مقصر مى‏دانیم ، در حالى كه نمى‏دانیم آشفتگى در درجه اول از افكارمان آغاز مى‏شود و سپس گسترش مى‏یابد. روى هم رفته، رویارویى با حقیقت و پذیرفتن آن با فكر و آغوش باز، شهامت بسیارى را مى‏طلبد.

به محض این كه با حقیقت مواجه مى‏شویم، به آرامش واقعى نزدیك‏تر مى‏شویم؛ زیرا حقیقت، یگانه است، بنابراین راه دیگرى وجود نخواهد داشت؛ امّا براى یافتن حقیقت، گاهى اوقات، گمان مى‏كنیم باید راه طولانى‏اى را بپیماییم، امّا نه، نیاز نیست راه دورى برویم یا براى كشف لایه‏هاى آشكار قوانین پیچیده بكوشیم، و پرده از اسرار در كتاب‏ها برداریم. چیزى كه در جستجویش هستیم، درست همین‏جاست، در عمق ذهنمان. تنها چیزى كه لازم است، برقرارى ارتباط با «خودِ واقعى» است. فقط اگر كمى تواضع در پیش گیریم و براى تمام نعمات الهى ـ كه خداوند، روى زمین قرار داده است ـ احترام بیشترى قائل باشیم و از خشم، دشمن و حسادت ـ كه باعث آشفتگى ذهن مى‏شوند ـ بپرهیزیم، آن موقع، شاید به حقیقت، نزدیك‏تر شویم. البته راه‏هاى بسیارى براى دستیابى به حقیقت وجود دارد؛ امّا نهایتاً همه مسیرها به یك جا ختم مى‏شوند.

كلید رسیدن به آرامش ذهن را كجا مى‏توان یافت؟ تنها اگر صادقانه به درونمان بنگریم، آن را در ذهن، روح و جسممان خواهیم یافت. پاسخ تمام سؤالاتمان در وجود تك‏تك ما نهاده شده است. بذر حكمت در قلب‏هامان گذاشته شده و این، وظیفه خود ماست تا راه‏هایى براى بهره گرفتن از آن بیابیم.
امّا ممكن است این جواب در مقابل پیچیدگى انسان، بسیار ساده به نظر برسد، ولى درك این موضوع به عبادت بى‏قید و شرط خدا و تلاش بسیار نیاز دارد. باید خود را به دست حقیقت سپرد!

گاهى اوقاتْ ممكن است بگوییم امّا من مى‏خواهم چنین و چنان شوم، و تنها اگر این مقدار پول یا آن شغل را داشتم و یا صاحب آن موقعیت بودم و چنان زن یا شوهرى داشتم، واقعاً دیگر از دست همه مشكلات خلاص مى‏شدم و غمى نداشتم؛ امّا من به شما مى‏گویم كه همه ی اینها توهمى بیش نیست.

تا خود را از زندان خردمندى یا در اصطلاح روان‏شناسى «من» رها نسازید، نمى‏توانید آرامش و امنیت را در هیچ كجاى این سیاره بیابید. باید از همین جا شروع كرد، جایى كه ایستاده‏اید؛ از «خود واقعى‏تان». همه چیز در اعماق ذهنتان است.
مشكلات من همواره از خواسته‏هاى بى‏شمار و خودخواهانه‏ام ناشى مى‏شود؛ چرا كه دائماً آنها را در ذهن دارم و آثارشان در رفتار و كابوس‏هایم نمایان مى‏شوند. به علاوه، ترس، ریشه بسیارى از كابوس‏هایم است. ترس از آینده، ترس از این‏كه در دوران پیرى از لحاظ مالى تأمین نباشم (البته اگر به آن برسم)، ترس از دست دادن آنچه دارم یا خواهم داشت مثلاً موقعیت اجتماعى و اقتصادى در دنیا و نیز ترس از آشكار شدن نقاط ضعفم بر دیگران، همه این عوامل، مرا وادار مى‏سازند كه همواره نقابى بر چهره داشته باشم و تصویر كاذبى از خودم خلق كنم. همین، موجب مى‏شود آرامش را از دست بدهم و براى رسیدن به خواسته‏هاى ذهنى‏ام دست به مبارزه بزنم. گرچه مى‏دانم در جاده پر پیچ و خمى گام برمى‏دارم، امّا با آرامش خاطر حتى بیشتر مى‏روم و گمان مى‏كنم كار درستى انجام مى‏دهم.

نمى‏خواهم خارق‏العاده باشم: فردى متموّل و صاحب‏نام! در عینِ حال نمى‏خواهم جاده آرامش و شادمانى را به تنهایى بپیمایم. بنابراین، نهایت تلاشم را مى‏كنم تا كیفیت زندگى‏ام را بهبود بخشم. در نتیجه مى‏كوشم تا شریكى بیابم تا در این راه، همراهى‏ام كند، در جاده خیالىِ آرامش و شادى. امّا او «كارهاى» خودش را دارد. به علاوه، انتظار دارد من تسلیم سرعت سرسام‏آور زندگى شوم و براى كامل كردن آن مسئولیت، كارهاى مختلفى را برعهده گیرم تا مرد ایده‏آل او شوم كه به معناى برآوردن خواسته‏هایش است؛ امّا بعد از این، چه بر سر من و شرافتم مى‏آید؟ آیا باید براى همیشه خودم را قربانى خواسته‏هایش كنم؟ اگر نه، پس چه؟ آیا نباید با یكدیگر تفاهم داشته باشیم؛ زیرا من یك زندگى ساده را ترجیح مى‏دهم كه با خود یك عمر نظام اعتقادى شدیدى را همراه دارد یا باید كوركورانه از خواسته‏هاى او پیروى كنم و همانى باشم كه مى‏خواهد؟

نه دوست من! هرگز باور ندارم كه خوش‏حال كردن او كاملاً وظیفه من باشد؛ شادى باید از درونش بجوشد و ساطع شود، آن موقع در كنار یكدیگر، خوش‏بخت خواهیم زیست. اگر او مى‏اندیشد كه تنها وظیفه من، به عنوان همسرش این است كه او را شادمان سازم و تمام وسایل زندگى را برایش فراهم آورم، پس تكلیف نظام اعتقادى‏ام چه مى‏شود؟ آیا باید بدون توجه به احساساتش هر آنچه مى‏خواهم انجام دهم یا در این رابطه از خود بگذرم؟ در كجاى این رابطه مى‏توانیم به یك تعادل واقعى دست یابیم تا بتوانیم یكدیگر را با نوعى احترام و تفاهم به رسمیت بشناسیم؟

همواره در هر برخوردى، یك تعادل ظریف وجود دارد، خواه بین یك زن و شوهر باشد یا در محیط یك خانواده و یا در سطح گسترده‏ترى در جامعه و تنگناهاى سیاسى پیچیده. در این میان، لازم است براى رسیدن به تعادل، نوعى حس توافق را بیابیم تا بتوانیم «نفس خویش» را مهار كنیم كه همواره بدون توجه به عواقب، خواهان چیزهاى بیشترى است. امروز فكر مى‏كنیم اگر به جنگ «تروریسم» در جهان برویم همه مشكلاتمان حل خواهند شد و خواهیم توانست براى نسل آینده، زندگى آرام و شادى را فراهم آوریم. دیروز با كمونیسم مبارزه مى‏كردیم و سپس با این نظام اخلاقى یا آن شیوه عبادتى جنگیدیم. همیشه در راه رسیدن به آرامش و سعادت، مانعى وجود دارد؛ زیرا خواسته‏هایمان براى دست یافتن به یك زندگىِ به اصطلاح ایده‏آل، نامحدود است.

امّا این اعمال و طرز فكرهاى مختلف چه عواقبى دارد؟ آیا از میزان خساراتى كه به طبیعت وارد مى‏آوریم اطلاع نداریم؟ با ساختن دیوارهاى جدایى بین «ما» و «آنها» حس تفرقه مى‏اندازیم. تا به كى این‏گونه مى‏توانیم ادامه دهیم پیش از آن كه دریابیم آن زندگىِ به اصطلاحات ایده‏آل كه در جستجویش هستیم، خیالى باطل بیش نیست؟

اگر به تاریخ بشر، نگاهى بیندازید، ردّ پاى جنگ را به عنوان عامل اصلى تفرقه خواهید یافت. با وجود این كه همه مى‏دانیم جنگ، هیچ چیز به همراه ندارد مگر خرابى، امّا هنوز براى دفاع از دشمنى كه جایى در آن بیرون قرار دارد، به فكر ساختن سلاح‏هاى پیچیده‏ترى هستیم. گویى همواره دشمنى هست تا امنیت ما را به مخاطره بیندازد!

این دشمن كیست؟ آیا تصویرى خیالى از یك انسان اهریمنى نیست كه خود ما در ذهنمان آن را پرورانده‏ایم؟ من مى‏پرسم آیا واقعاً دشمنى در آن‏جا وجود دارد؟ یا خودمان آن را در ذهن خلق مى‏كنیم و در واقعیت به آن عینیت مى‏بخشیم؟ شخصاً هرگز نتوانسته‏ام از نیروى تفكّر انسان و طرز كارش سر در بیاورم؛ چرا كه واقعاً سرشار از پریشانى است! بنابراین، تنها كارى كه در حال حاضر مى‏توانم انجام دهم این است كه به درگاه پروردگار دعا كنم تا همه انسان‏هایى را كه در جاده خشم، طمع، ترس و غفلت گام برمى‏دارند به راه آرامش، سعادت، حقیقت و حكمت رهنمون سازد. خداوند، همه روح‏هاى سرگردان را بیامرزد!

من زندگى را عاشقانه دوست دارم و آرزویم است كه همه خوش‏حال و تن‏درست زندگى كنند. با این حال، گاهى اوقات، احساس درماندگى مى‏كنم؛ امّا ناامید نیستم. باور دارم كه حقیقت، همیشه پیروز خواهد شد و سرنوشتِ ما را به حال خود رها نخواهد كرد، چه در زندگى گذراى امروز و چه در زندگى آینده ناآمده.

شادى و غم، دو روى یك سكّه‏اند. همه این فراز و نشیب‏ها در ذهن اتفاق مى‏افتد. باید فراتر از ذهن رفت؛ به عبارت دیگر، باید یك شاهد بود. اگر خودتان را به عنوان ذهن در نظر بگیرید به بررسى همه مشكلات مى‏پردازید.

درست همان گونه كه فیلم مى‏بینید، مى‏توانید ذهنتان را ببینید كه دارد همه فیلم را بازى مى‏كند. مگر این كه از بالا به آن بنگرید و تغییراتى را كه در ذهن رخ مى‏دهد تشخیص دهید، مثلاً: «من خوش‏حالم»، «من ناراحتم» و ... شما هرگز خوش‏حال یا ناراحت نیستید؛ بلكه همواره یكسان هستید. شما خودتان هستید: تصویرى از خداوند!

اطمینان دارم كه همه این كلمات تكرارى را بارها و بارها قبلاً شنیده‏اید؛ امّا چه خوب است كه همیشه خاطراتمان را مرور كنیم و به خاطر بیاوریم چه كسى هستیم، در كجا ایستاده‏ایم و به كجا خواهیم رفت!

تاخدا بنده نواز است به خلقش چه نياز

هنر عذر خواهي

هنر عذر خواهي

معذرت خواهی و ابراز ناراحتی از اینکه شاید دیگران را ناراحت کرده باشیم؛ هنر و در واقع مهارتی است که کسب کردنی می باشد و با تمرین می توان آنرا تقویت کرد.

موقعیتی را در نظر بگیرید که به دلیل یک اشتباه که از جانب شما سر زده است، دوستتان یا همسرتان ناراحت شده است. در این حالت چند انتخاب وجود دارد :

۱ – ابتدا اینکه با خود بگویید “چرا غرورم را بشکنم و عذرخواهی کنم؟ انسان جایزالخطاست…، شده که شده…” و  امثال این نوع جملات که در سر می پرورانیم که کاملا غلط و مردود است و کاری دور از انسانیت است.

۲ – انتخاب دوم شما این است که در همان لحظه عذرخواهی نمی کنید این کار را به بعد و موقعیتی دیگر واگذار می کنید. مثلا با خود می گویید “تا شب از او عذرخواهی می کنم” و یا اینکه “در میهمانی بعدی از دلش در خواهم آورد…” که راه درستی نیست.

۳ – انتخاب سوم این است که تصمیم می گیرید که موضوع را با یک هدیه در اسرع وقت جبران کنید که این موضوع شاید موکول به وقتی شود که دیگر کار از کار گذشته و این هم تصمیم مناسبی نیست اما در نوع خود می تواند کارساز باشد.

۴ – انتخاب آخر، همانی است که حدس زده اید: عذرخواهی در همان لحظه. دقیقا چند ثانیه و یا حداکثر چند دقیقه پس از اینکه به اشتباه خود پی بردیم، عذرخواهیم می کنیم و موضوع را تمام می کنیم. این روش بسیار کار ساز است.

چه مسائلی باعث می شود که عذرخواهی نکرده و یا با تامل عذرخواهی کنیم؟

مسئلۀ اول این است که گاهی اوقات غرور بر ما غلبه کرده و جلوی این کار ما را می گیرد. گویی دهنمان قفل شده و نمی توانیم چیزی بگوییم. چاره هم این است که کمی به اشتباه خود فکر کرده و سپس با منطق انسانی آنرا بپذیریم و در نتیجه از فرد مقابل عذرخواهی کنیم.

دوم اینکه گاهی اوقات فرد مقابل از نظر ما ارزش عذرخواهی ندارد که این مسئله هم از خودبزرگ بینی ما سرچشمه می گیرد که اندیشه ای غیرانسانی است و باید آنرا از خود دور نمود. چاره این است که به حداقل احترامی که فرد برای خودش دارد فکر کنیم و ارزش خودمان را بالا ببریم. عذر خواهی تخلیۀ نفس است از غرور و تکبر.

دلیل سوم این است که اشتباه خود را کوچک تلقی کرده و در نتیجه نیازی به عذرخواهی نمی بینیم. اما باید به خاطر داشت که کوچکترین اشتباه در نظر دیگران باید بزرگترین اشتباه در نظر ما باشد. در این صورت است که درصد خطاها و اشتباهات ما در زندگی به حداقل می رسد.


چرا بعضی افراد اشتباه خود را نمی پذیرند؟

زیرا عقل ندارند! سر از منطق در نمی آورند. پس منتظر عذرخواهی آنان نباشیم.

چرا بعضی ها همیشه عذرخواه هستند؟

زیرا شخصیتی خوار و خفیف دارند. همیشه با خود اینطور می اندیشند که شاید کاری اشتباه انجام داده اند. ضعف اعتماد به نفس در آنها فوران می کند و نشانۀ آن عذرخواهی های بیجاست. انسان ارزش بالایی دارد و نباید بی دلیل خود را حقیر کند.

نهایتا وقتی اشتباهی را مرتکب شده و باعث ناراحتی فرد یا افرادی می شویم، چه کنیم؟

سریعا عذرخواهی کرده و بدون دلیل و منطق آوردنهای بی اساس، اشتباه خود را بپذیریم. بدون غرور، بدون تکبر.

منبع:

www.pourali.net

جعبه عبادت

جعبه عبادت

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛

فریب می‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و جنایت ،‌ جاه‌طلبی و ...

هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را.

بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد.

دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،

‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم.

نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی!

آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و

 گفت‌:

البته تو با اینها فرق می‌كنی.

تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد.

اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.از شیطان بدم می‌آمد.

حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و

او هی گفت و گفت و گفت.ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد

كه لا به لای چیز‌های دیگر بود

 دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یك بار

 هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد.

بگذار یك بار هم او فریب بخورد

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.

توی آن اما جز غرور چیزی نبود.

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.

فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود!

فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش

كردم. تمام راه خدا خدا كردم.

می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.

عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه كردم.

اشك‌هایم كه تمام شد،‌

بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم،

صدای قلبم را

و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

به شكرانه ی قلبی كه پیدا شده بود.


منبع:

www.mamadshop.blogfa .com

پروردگارا

پروردگارا :

خود را تقديم تو مي دارم با من كن و از من ساز

آنچه خود اراده كني

از اسارت نفس رهايم كن تا انجام اراده ات را بهتر

توانم

مشكلاتم را بگير تا پيروزي بر آنها شاهدي باشد

براي كساني كه با قدرت تو ،راه تو و عشق تو

ياريشان خواهم داد

باشد كه هميشه بر اراده ات گردن نهم

ابزارهاي شيطان

مایوس مباش زیرا ممکن است آخرین

کلیدی که در جیب داری قفل را بگشاید.

(( تروتی دیک))
می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت که از کار خود دست

بکشد. بنابراین اعلام کرد که می خواهد ابزارش را با قیمتی

مناسب به فروش بگذارد. پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت

که شامل خودپرستی, نفرت, ترس , خشم , حرص , حسادت ,

شهوت , قدرت طلبی و غیره می شد.

اما یکی از این ابزار بسیار کهنه و کارکرده به نظر می رسید و

شیطان حاضرنبود که آنرا به قیمت ارزان بفروشد. کسی از او

پرسید: (( این وسیله گران قیمت چیست؟)) شیطان گفت:(( این

نومیدی و افسردگی است.))

پرسیدند :(( چرا این همه گران است ؟))
شیطان گفت: (( زیرا این وسیله برای من بیش از ابزار دیگر

موثربوده است. هرگاه سایر وسایلم بی اثر می شوند تنها با این

 وسیله می توانم قلب انسانها را بگشایم و کارم را انجام دهم. اگر

بتوانم کسی را وادارم که احساس ناامیدی, یاس , دلسردی ,

مطرود بودن و تنهایی کند, می توانم هرچه که می خواهم با او

بکنم. من این وسیله را روی همه انسانها امتحان کرده ام و به

همین دلیل این همه کهنه است.))
از فراز ابدیت ناظران عرش, فرشتگان و ملایک تلاش و

مبارزات تو را نظاره می کنند پس قوی

باش. تو در تلاش و پیکارت تنها نیستی که در حضور فوجی

عظیم به مبارزه ای شریف برخاسته ای.


www.azamgoli.mihanblog.com

عشق چیزی است که تورا زنده نگه می دارد

عشق چیزی است که تورا زنده نگه می داردحتی پس از مرگ,عشق چگونه زنده ماندن است.

(( موری شوارتر))
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفیدپاکیزه ایکه چهار طرفش زیرتشک تخت است,
  قرار می
گیرد و آدمهایی که سخت مشغول زنده ها
 و مرده ها هستند از
کنارم می گذرند.
 آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز
من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به
پایان رسیده است.
درچنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از
دستگاه , زندگیم را به من برگردانید
 و این را بستر مرگ من ندانید.
 بگذارید آن را بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به
دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشم هایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب, چهره یک
نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
 قلبم را
به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
 خونم را به نوجوانی بدهید که که اورا از
تصادف ماشین
 بیرون کشیده اندو کمکش کنید تا زنده بماند و نوه
هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی
بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوانهایم, عضلاتم , تک تک سلول ها و اعصابم را بردارید و
راهی پیدا کنید که آنها را به پای یک کودک فلج پیوند  بزنید.
هرگوشه از مغز مرا بکاوید, سلولهایم را اگر لازم شد برداریدو
بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا با کمک آنها پسرک لالی بتوانددورگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
 آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و
خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند.
اگر قرار است
چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم, ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به دست خدابسپارید و اگر گاهی
دوست داشتید یادم کنید و عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست کلام محبت آمیزی بگویید: اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید همیشه زنده خواهم ماند.

(( رابرت .ن. تست ))

قدرت تفكر مثبت
www.azamgoli.mihanblog.com

خداراشكر

خداراشكر

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.


I am thankful for the husband who snores all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.


I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street



خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.


I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.


I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat
 

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.


I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard
 

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home
 

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.
 

I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation
 

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.


I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.


I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.


I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.


I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.


I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them

 

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر

نامه اي از طرف خدا


امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،
از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
 
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

                                                            دوست و دوستدارت: خدا

هنر نه گفتن

“سلام، حالتون خوبه؟ ببخشید ممکنه ماشینتونو چند ساعتی به من قرض بدید؟”
- “راستش… حقیقت… آخه… … بله. مشکلی نداره. فقط مواظب باشید!”

گاهی اوقات آنچنان در رودربایستی گیر می کنیم که در آن لحظه حاضریم همه دنیا را به طرف مقابل بدهیم که کار پیش رویمان انجام نشود. این در حالیست که طرف مقابل هیچ اصراری ندارد و این خودمان هستیم که برای یک لحظه در دوراهی قبول کردن یا رد کردن درخواست یا پیشنهاد فرد مقابل گیر می کنیم.

گاهی اوقات تصمیم گیری در این لحظات فوق العاده سخت و حساس بوده و گاهی نیز سرنوشت ساز می شود. مثال فوق که شاید مثالی روزمره از مراجعه دوستان و آشنایان به شما باشد، نمونه ای از صداها درخواست و پیشنهاد است که به سوی ما روانه می شود. . همۀ این موارد نمونه هایی است از دوراهی تصمیم فوری. این دوراهی ها هنگامی دردسرسازتر می شود که ما روی وسایل خود حساس بوده و یا برای دقیقه دقیقه زندگی خود برنامه داریم (مانند من پرمشغله!).

مشکل اینجاست که بسیاری از ما قدرت و یا شاید جرات گفتن “نه” و رد درخواست و پیشنهاد دیگران را نداریم و شاید هم خجالت بکشیم.

در اینجاست که هنر نه گفتن و در واقع هنر رد درخواست یا پیشنهاد دیگران به خوبی نمایان می شود و همچنین در واقع اعتماد به نفس ما خودش را نمایان می کند. هنر نه گفتن که یکی از مباحث روز روانشناسی است در واقع به این می پردازد که “با یک نه گفتن، عمری را می توان شاد زیست و یا اسیر بود“.

قبل از پاسخ به درخواست یا پیشنهاد دیگران بهتر است موارد زیر را به سرعت مرور کنیم :

۱ – آیا ما به اندازۀ کافی وقت داریم؟ آیا ارزش وقت ما بیشتر از این نیست؟

۲ – اولویت امور خود را بدانیم. آیا این درخواست یا پیشنهاد در برنامه ریزی من می گنجد؟

۳ – انجام کارها با سرعت بالا و در وقت کم باعث ایجاد استرس می شود. آیا من استرس را دوست دارم؟

۴ – امانت دادن وسایل با ارزش خودمان به مردم باعث ایجاد نگرانی در ما می شود. آیا من نگرانی را دوست دارم؟

۵ – آیا نتیجۀ این کار برای ما مثمر ثمر خواهد بود؟ آیا این کار ما در واقع ابزار دیگران شدن است؟

۶ – آیا در ازای انجام این کار، کارهای بهتری را از دست نخواهم داد؟

و …

ما یا دیگران؟

پس از بررسی فوری موارد فوق، بهتر است به این بپردازیم که من یا تو؟ یعنی من برای خودم مهمترم یا تو برای من؟ اینکه من ناراحت شوم، من دچار استرس شوم، من نگران شوم، وقت من گرفته شود، برنامه ریزی روزانه من بهم بخورد، وسایلم خراب شوند و … بهتر است یا اینکه تو؟

مطمئن باشیم که اگر ما این درخواست یا پیشنهاد را قبول نکنیم، این کار لنگ نمی شود و این فرد بدبخت (!) نمی شود. چه بسیار افرادی که این پیشنهاد یا درخواست را به بهترین نحو و در اسرع وقت انجام می دهند. پس بحث اول یعنی اینکه “اگر من نکنم چه می شود” حل شده است.

شاید ناراحت شود …

اینکه ما ناراحت شویم بهتر است یا دیگران؟ بیشتر اوقات رد درخواست دیگران هیچ ناراحتی و دلخوری را بوجود نمی اورد. برای آن موارد استثنا هم نگران نباشیم. چرا که وقتی فرد مقابل ما ببیند که ما با منطق و برنامه ریزی قبلی و با اعتماد بنفس درخواست او را رد می کنیم مطمئنا ناراحت نخواهد شد. اما اگر هم ناراحت شد مهم نیست. زیرا کسی که به راحتی از رد درخواست خود توسط دیگران ناراحت شود، مطمئنا از نتیجه انجام کار خود توسط ما (حتی اگر به بهترین نحو باشد) هم راضی نخواهد بود. پس همان بهتر که درخواست یا پیشنهاد او رد شود.

منبع:

شاد زندگي كنيم وشادي را جذب كنيم

www.shadi59.blogfa.com

چه بايد آموخت؟



چه بايد آموخت؟



جواد محدثي

ماييم و انبوهي از علوم و دانستني‌ها و معارف.
چگونه مي‌توان به همة دوست داشتني‌هاي عرصة علم رسيد؟
در اين که «دانش»، چيز خوبي است، شکي نيست. در اين هم که علم‌آموزي، کاري پسنديده است، سخني نيست؛ پس هر چه بيشتر، بهتر.
اما مگر مي‌توان همة آموختني‌ها را فرا گرفت؟ مگر ظرفيت ذهن فراگير ما چه‌قدر است؟
مگر مي‌توان همة علوم را دانست و بر آنها احاطه يافت؟
در سخن امام علي عليه‌السلام آمده است: «العلم اکثر من ان يحاط به، فخذو من کل علم احسنه1؛
دانش، بيش از آن است که بتوان به آن احاطه يافت؛ پس از هر عملي، بهترين آن را فرا گيريد».
در توصيه‌هاي ديني، به فراگيري «دانش‌هاي مفيد»، تشويق شده است. راستي مگر دانش غيرمفيد يا مضر هم هست؟

دانستني‌هايي که به کار نمي‌آيند، غيرمفيدند.
انباشتن ذهن و حافظه از علومي که تنها ظرفيت را پر مي‌کند و ثمري ندارد، به نحوي زيان‌بار است و زيانش به عمر و فرصت ما مي‌رسد و فضاي ذهن و انديشه، وقتي از علوم غيرمفيد پر شد، جا براي دانش‌هاي ضروري و سودمند نمي‌ماند و نشاط علمي براي بهينه‌سازي معلومات، از بين مي‌رود.



هم دايرة علوم و دانستني‌ها بسيار گسترده است و روز به روز گسترده‌تر مي‌شود و دست‌يابي به همة دانش‌ها غير ممکن مي‌گردد و هم مجال و فرصت انسان به حدي نيست که همة علوم را فرا گيرد.
عمر ما کوتاه و خرما بر نخيل..

پس چه بايد کرد؟چاره‌اي نيست جز «گزينش» و «انتخاب بهترين‌ها و لازم‌ترين‌ها» و راهي نيست جز «اولويت‌بندي» در پرداختن به رشته‌هاي علوم و موضوعات گوناگون علمي، فني و مهارتي؛ هر چند همة آنها سودمند باشند و کارآمد و ثمربخش.
اين هم نوعي از «مديريت زمان» است که نسبت به آموخته‌ها اعمال مي‌شود.
«مديريت»، تنها در کارهاي توليدي و ادارة شرکت‌ها و کارخانجات و مدارس و مؤسسات نيست؛ بهره‌گيري از امکانات فکري و بدني و استفادة بهينه از عمر و فرصت‌ها هم نوعي مديريت است که کم‌بهاتر از مديريت‌هاي تجاري، اداري و توليدي نيست.
چه بسيار عمرهاي عزيزي که سوخته و تلف شده‌اند؛ تنها به خاطر ناآشنايي به اين که چه بايد کرد و چه بايد آموخت و چه بايد اندوخت.
«من نپرسيدم و کس نيز به من هيج نگفت...»
شما چه تعداد انسان‌هايي را مي‌شناسيد که بر «عمر بر باد رفته» افسوس مي‌خورند؟ حتي آنان هم که در بستر دانش و مسير علوم و فنون، ره سپرده‌اند و موفقيت‌هاي ارزنده‌اي داشته‌اند، از اين حسرت‌ها و دريغ‌ها، مستثنا نيستند.
زبان حال بعضي از دانش آموختگان که نتوانسته‌اند بايسته‌ها را فرا گيرند و فرصت‌سوزي کرده‌اند، چنين است:
برداشته‌ايم آن چه بگذاشتني است بگذاشته‌ايم آن چه برداشتني است!
کوتاهي عمر و افزوني علوم را با «برنامه‌ريزي و گزينش» بايد پربرکت ساخت.
امام علي عليه‌السلام در توصيه‌اي سودمند، چنين فرموده است:
«العمر اقصر من ان تعلم کل ما يحسن بک علمه، فتعلم الاهم فالاهم؛ عمر، کوتاه‌تر از آن است که همة دانستني‌هاي خوب را هم بياموزي؛ پس آن چه را مهم‌تر است، بياموز2».
آيا اهم و مهم کردن و اولويت‌بندي و پرداختن به لازم‌ترين‌ها، چيزي جز همان «مديريت زمان» در عرصة آموزش است؟
اين گزينش و انتخاب، در هر کاري از جمله علم‌آموزي، هم ضروري است، هم مفيد و هم جلوگيري کننده از افسوس‌هاي بعدي و حسرت‌هاي آخر عمر.
بسياري از امور را اگر ندانيم، زيان نکرده‌ايم.
بسياري از علوم را اگر نياموزيم، مورد سؤال قرار نمي‌گيريم.
ولي.... امور و علومي هستند که جهل به آنها هم نقص است و هم زيانبار. اگر از فرصت عمر در فراگيري آنها سود نبريم، از ديگران عقب مي‌مانيم؛ در حوزة عمل، در مي‌مانيم؛ در روز سؤال، کم مي‌آوريم و براي ندانستن آنها، حجت و عذري نداريم.
ظرفيت ذهن ما محدود است و گنجايش فکر نيز محدود.
زمان و عمر هم اندازه‌اي دارد و پايان يافتني است.
دانش هم گسترده‌تر از آن است که به همة علوم، احاطه يابيم.
نتيجة همة اين حرف‌ها اين است که چاره‌اي جز «انتخاب بهينه» نيست و در غير اين صورت، حاصل و دستاورد عمرمان، «دريغ» خواهد بود و تکيه کلاممان، «افسوس» و هرگز چنين مباد.
پايان سخن را از شاعر نامي، «جامي» مي‌آوريم که گويد:

علم کثير امد و عمرت حقير آن چه ضروري است، به آن شغل گير

هر چه ضروري است چو حاصل کني به که عمارت گري دل کني

منبع ثانيه

بدنبال علت اصلي باشيم

 علت اصلي

مردی در ساحل رودخانه ای نشسته بود که ناگهان متوجه شد مرد دیگری در چنگال امواج خروشان رودخانه گرفتار شده است و کمک می طلبد.
 داخل رودخانه شد ومرد را به ساحل نجات آورد,به او تنفس مصنوعی داد. جراحاتش را پانسمان کردو پزشک را به بالینش آورد.
 هنوز حال غریق جا نیامده بود که شنید دو نفر دیگر در حال غرق شدن در رودخانه اند و کمک میخواهند.
دوباره به رودخانه پرید و به زحمت آن دو نفر دیگر را هم نجات داد. اما پیش از آنکه فرصت تفکر پیدا کند صدای چهار نفردیگر
 را که در حال غرق شدن بودند شنید.
 بالاخره آن مرد آنقدر قربانی نجات داد که خودش خسته شده و از پا افتاد. ولی صدای فریاد کمک از طرف رودخانه قطع نمی شد.
  کاش این مرد خیرخواه چند قدمی به طرف بالای رودخانه میرفت و متوجه می شد که دیوانه ای مردم را یکی یکی به آب می اندازد.در این صورت اینهمه انرژی صرف نمی کرد و به جای رفع معلول به مبارزه با علت می پرداخت و جان افراد بیشتری را نجات میداد.

نتیجه :در زندگی همه ما علتی بزرگ وجود دارد که سر منشا همه

اتفاقات و رویدادهای زندگی ماست. علت و منشا تمام شادیها, غم

ها , رنجها, پیروزیها, شکستها, امیدها , یاسهای زندگی ما یک

چیز است : افکار و عقایدی که برگزیده ایم.

در دنیای بیرون هیچ عاملی وجود ندارد. هر چه هست معلول

اندیشه ها و طرز تفکرات ماست. اگر می خواهید زندگیتان تغییر

 کند اندیشه های خود را تغییر دهید. هر راه حلی جز این چیزی

جز خستگی و ناامیدی نصیب انسان نخواهد کرد.


www.azamgoli.mihanblog.com

محیط چالش انگیز

محیط چالش انگیزلازمه پیشرفت

شما هر چه با هوش تر، مصرتر و با کفایت تر باشید از حل یک مسئله بیشتر لذت می‌برید. اگر به اندازه کافی مبارزه کنید و اگر به طور پیوسته در چالش ها پیروز شوید ، تواناييهايتان افزايش يافته و وزمينه پيشرفت شما هموار تر ميشود.

تمام فرصت هایی که ما برای ساختن خود و شکوفایی استعداد های درونی بدان نیازمندیم نه در نقاط امن و بی خطر که در دل بحرانها و سختی هاست که خود را به ما عرضه می کنند.

 تصور كنيد كه به محض اینکه شما به اهدافتان می‌رسید مثلاً «یافتن یک همراه فوق العاده خوب ، تأسیس یک شرکت موفق ، پرداخت بدهی هایتان یا هر چیز دیگر» ممکن است شور و احساساتتان را از دست بدهید و دیگر به سخت کار کردن تمایل نداشته باشید ، لذا سست می‌شوید.
شما همین موضوع را در مورد بسياري از برندگان بخت آزمائی که پولشان را به راحتی از دست می‌دهند، کسانی که
ثروت زیادی برایشان به ارث می‌رسد و هرگز موفق نمی‌شوند و ملاکین و اجاره داران خسته ای که تسلیم مواد مخدر شده اند، شنیده و تجربه کرده اید.
این مسئله را رون هوبارد در اوایل سال های ۱۹۵۰دریافت:
بشر تنها در مواجه با محیط چالش انگیز به صورت غریبی پیشرفت می‌کند

 ماهي تازه

ژاپنی‌ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آب های اطراف ژاپن سال‌هاست که ماهی تازه ندارد. بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری، بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند.. ماهیگیران هر چه مسافت طولانی تری را طی می‌کردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می‌کشید.

اگر بازگشت بیش از چند روز طول می‌کشید ماهی ها، دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند.
برای حل این مسئله،شرکت های ماهیگیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند.. آن ها ماهی ها را می‌گرفتند آن ها را روی دریا منجمد می‌کردند. فریزرها این امکان را برای قایق ها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.
اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می‌شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند. بنابر این شرکت های ماهیگیری مخزن هایی را در قایق ها کار گذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری می‌کردند. ماهی ها پس از کمی‌تقلا آرام می‌شدند و حرکت نمی‌کردند. آنها خسته و بی رمق ، اما زنده بودند.
متاسفانه ژاپنی‌ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می‌دادند. زیرا ماهی ها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند. باز ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می‌دادند. پس شرکت های ماهیگیری به گونه ای باید این مسئله را حل می‌کردند.


آنها چطور می‌توانستند ماهی تازه بگیرند؟
اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری بودید، چه پیشنهادی می‌دادید؟

برای نگه داشتن ماهی تازه شرکت های ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایق ها استفاده می‌کنند اما حالا آن ها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می‌اندازند.

کوسه جندتایی ماهی می‌خورد اما بیشتر ماهی ها با وضعیتی بسیار سر زنده به مقصد می‌رسند. زیرا ماهی ها تلاش کردند.


نتيجه اخلاقي:
-به جای دوری جستن از مشکلات به میان آن ها شیرجه بزنید.
-از بازی  با مشكلات زندگي لذت ببرید.
-اگر مشکلات و تلاش هایتان بیش از حد بزرگ و بیشمار هستند تسلیم نشوید ، ضعف شما را خسته می‌کند به جای آن مشکل را تشخیص دهید.
-عزم بیشتر و دانش بیشتر داشته و کمک بیشتری دریافت کنید.
-اگر به اهدافتان دست یافتید ، اهداف بزرگتری را برای خود تعیین کنید .
-زمانی که نیازهای خود و خانواده تان را برطرف کردید برای حل اهداف گروه ، جامعه و حتی نوع بشر اقدام کنید.
-پس از کسب موفقیت آرام نگیرید ، شما مهارتهایی را دارید که می‌توانید با آن تغییرات و تفاوتهایی را در دنیا ایجاد کنید.

-در مخزن زندگیتان کوسه ای بیندازید و ببینید که واقعاً چقدر می‌توانید دورتر بروید شنا کنید.

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم       موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

زندگي مثل چاي است

زندگي مثل چاي است

گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند.

چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم.

خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد.» در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.

تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز

کمال و رشد کودک

فرزند، ارمغان پیوند و بسته‌ی کوچک آگاهی است.

کمال و رشد کودک از این‌جا آغاز می‌شود، از فهم این نکته: او فرزند است نه دربند. بیاییم ا‌ز طنزِ تربیت فرزند، دست کشیده، به پرورش و تربیت پدر و مادر معتقد شویم!

فرزند ما، در زندانی است که دیوارهایش از تذکر ساخته شده است.

اگر به تربیت معتقدی، دست‌کم بکوش تا فرزندت مثلِ خودش بار بیاید نه‌ مثلِ خودت.

سعی‌نکن به فرزندت، درست‌ها و نادرست‌ها را آموزش دهی،چراکه آن‌ها چیزی نیستند‌ جز به منفعت‌ها و به ضررها!

اگر دروغ‌های فرزندت را به رویش بیاوری، آن‌ها به‌زودی از فرطِ پیچیدگی، به راست شباهت پیدا خواهند کرد.

فرزند‌، میکروب نیست که به‌طور دائم زیر ذره‌بین باشد.

هرگاه فرزندت را تنبیه بدنی می‌کنی، بدان که در آن لحظه، در حال خودزنی می‌باشی!

برای پرورش اعتمادبه‌نفس کودکت، تنها یک راه داری: نگاه طنزآمیز به زندگی.

در دورانِ ما، در سرِ کودکان، به‌جای مغز، پدر و مادر قراردارند!

خشمگین‌شدن، آسان‌ترین راه است‌‌ اما پیامدهایش سخت‌ترین!

چرا از به آغوش کشید‌ن نیمه‌ی خود، پرهیز می‌کنی؟!

چگونه ممکن است همیشه حق با پدر و مادر باشد؟!

به‌جای تشویق کودک‌ به مطالعه،‌ خودت مطالعه کن.

احترام به فرزندت، احترام به خداست به‌خاطر آفرینشش،‌ لطفاً از دستکاریِ خلقت خودداری کن‌.

به‌روی آوردن رفتار منفی، چیزی جز تثبیت کردن آن نیست.

رفتارها به‌سان شب‌ها و روزها، در حال گذر می‌باشند و این تذکر توست که چون سدّی مانع گذر می‌شود.

نصیحت، تنها یک سرگرمیِ کلامی است.

دائماً می‌خواهی که فرزندت، تو باشد؛ گاهی هم تو، فرزندت باش.

بدان نه‌گفتن، علامت بودنِ کودک است. نه، یعنی این‌که من هستم. آری، یعنی این‌که تو هستی.

اگر به نخواستن‌های فرزندت توجه نکنی، او به خواستن‌های تو توجه نخواهد کرد.

تحقیرِ کودک، بالا‌بردن پنهانی خود است.

مواجهه با فرزند، فرصت خوبی برای دیدار پنهانی با خود است.

بدان، اگر در خردسالی با او ‌مشورت نکنی، او در بزرگ‌سالی با تو مشورت نخواهد کرد.

او دشنام می‌دهد و تو می‌گویی: «دیگر نشنوم که بگویی...» و این‌چنین با تکرار مجدد دشنام، به فرزندت مجوزی دوباره می‌دهی!

شگفتا! که بعضی از پدر و مادرها قادرند به تمامی سؤالات فرزندشان پاسخ دهند!و گوش کودک، همیشه تشنه‌ی کلمه‌ی‌ «نمی‌دانم» باقی‌می‌ماند!

چگونه کودک می‌تواند اعتمادبه‌نفس داشته باشد در‌حالی‌که باید مدام‌ به غیر، اعتماد نماید!

کودک برای رشد فکری خود، محتاجِ «شاید» است ولی پدر و مادر، لحظه‌ای از ریختن بمب‌های ‌«باید» بر سر او، دست‌برنمی‌دارند.

کودک از پدر و مادر ناموافق، حساب‌می‌برد و بر روی پدر و مادر موافق، حساب باز‌می‌کند.

بگذار فرزندت گاهی سکوتِ پر از مهرِ تو را نیز تجربه کند.

آیا می‌دانی که مهربانی نیز می‌تواند گاهی به زندانی از مهر بدل شود؟

کودک همیشه در حافظه‌ی پدر و مادر به‌سر می‌برد‌ اما کودکیِ پدر و مادر در حافظه‌شان خیر!

پدر باش، نه فیلسوف. مادر باش، نه پرستار.

پدر و مادر، دو باغبانِ گل‌های زندگیِ بوستانِ وجودِ کودک‌اند، ببین آیا گل‌ها زیادتر شده‌اند یا علف‌های هرز؟

همیشه در نظر داشته باش: کودک آورده‌ی توست نه آمده‌ی خود. پس دیگر...

چشم کودک به چشم پدر و مادر نیست، به نگاهِ آنان‌‌ است.

کودک، کرده‌ها را می‌شنود نه گفته‌ها را!

و بدان که اگر تو حق‌داری بزرگی کنی، ‌او نیز‌ حق دارد کودکی کند.

تهبه شده توسط مجله شادكامى و موفقيت- دكتر شاهرخ شاه پرويزى

جلب رضایت خداوند

جلب رضایت خداوند

طلبه اي نزد پدر روحاني ماکاريو رفت و از او خواست بهترين راه جلب رضايت خدا را به او بگويد .

ماکاريو گفت : به گورستان برو و به مرده ها توهين کن .


طلبه دستور پدر روحاني را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت .


پدر روحاني گفت : جواب دادند ؟


- نه .


- پس برو آنها را ستايش کن .


طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر ، نزد پدر روحاني برگشت .  پدر از او پرسيد : که آيا مرده ها جواب داده اند ؟


طلبه گفت نه .


پدر روحاني گفت : براي جلب رضايت خدا همين طور رفتار کن . نه به ستايش هاي مردم توجه کن و نه به تحقيرها و تمسخرهايشان . اين طور مي تواني راه خودت را در پيش بگيري .

داستان دو برادر

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند
.

می خواستم دنیاراتغییردهم

می خواستم دنیاراتغییردهم
برسنگ قبرکشیشی چنین نوشته شده بود:آن هنگام که جوان بودم
وفارغ ازهمه چیزوتخیلم مرزومحدوده ای نمی شناخت درسرآرزوی
تغییردنیارامی پروراندم.
بزرگتروخردمندترکه شدم دریافتم جهان تغییرناپذیراست پس افق اندیشه ام
 رامحدودترکردم وبرآن شدم تاتنهاکشورم راتغییردهم. امااین عملی نبود.
 پس ازسالهازندگی وتجربه آخرین تلاش نومیدانه خودراصرف تغییرخانواده ام کردم
اماافسوس آن ها نیزکه نزدیک ترین کسان به من بودندتغییر نکردند.
اکنون که دربسترمرگ آرمیدهام به ناگاه حقیقتی رایافته ام . 

تنها اگرخودم راتغییرداده بودم آن گاه نمونه ای می شدم برای اعضای
خانواده ام تا آنان نیز خودراتغییر دهند . با انگیزه و تشویق آنها چه بسا
که کشورم نیزاندکی اصلاح می شد. شاید می توانستم دنیاراهم تغییر بدهم!

همیشه موفق باشید


به یاد داشته باشیم که...

به نوروز جان و دلت شاد باد


                                   روانت ز اندیشه آزاد باد

خوش و شاد و خرم تهی دل ز کین


                      ببینی به صد سال روزی چنین

به یاد داشته باشیم که نمی توانیم دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کنیم اما می توانیم محبوب دیگران باشیم.

به یاد داشته باشیم که باارزشترین ها اشیایی نیست که  داریم بلکه دوستان و عزیزانی است که  دوستشان داریم.

به یاد داشته باشیم که نباید خود رابا دیگران مقایسه کنیم  زیراهر کس طبق ارزشهای خودش قضاوت می شود نه در گروه و بر اساس مقایسه.

به یاد داشته باشیم که ثروتمند کسی نیست که بیشترین دارایی را داشته باشد بلکه کسی است که کمترین نیاز را داشته باشد.

به یاد داشته باشیم که برای ایجاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش داریم تنها چند ثانیه زمان لازم است اما برای التیام آن سالها وقت لازم است.

به یاد داشته باشیم که افراد بسیاری را عمیقا دوستشان داریم اما بلد نیستیم که علاقه مان را ابراز کنیم و برعکس.

به یاد داشته باشیم که با پول همه چیزی میتوان  خرید جز  آرامش ودل خوش.

به یاد داشته باشیم که ممکن است دو نفر یک موضوع واحد را ببینند و لی ازآن دو برداشت کاملا متفاوت داشته باشند.

به یاد داشته باشیم که دوستان واقعی کسانی هستند که همه چیز را در مورد  ما می دانند و با این حال دوستمان دارند.

به یاد داشته باشیم که کافی نیست که همواره دیگران را ببخشیم بلکه باید  یاد بگیریم که خودمان را نیز ببخشیم. 

 الهام گرفته از قدرت تفکر مثبت

www.azamgoli.mihanblog.com