مردي كه راز كاينات را به يكباره درك نمود

يكي از شاگردان شيوانا پيش مريدي كه از ثروت خوبي برخوردار بود رفت و سبدي بزرگ پر از لباس و خوردني را مقابل او گذاشت و به او گفت: در همسايگي تو زني بيوه با چند بچه يتيم زندگي مي كنند. آنها هر شب اميدوارند كه تو به عنوان ثروتمند محله به آنها كمك كني و دستشان را بگيري! چون شنيده اند كه تازگي به جلسات درس شيوانا مي آيي اميدوارتر شده اند. اين سبد خوردني و پوشيدني را به اسم خودت و با دست خودت به آنها بده. مگذار تا در دهكده شايع شود كه شاگردان شيوانا قبل و بعد از اين كه درس معرفت مي آموزند فرقي نمي كنند.

مريد ثروتمند به محض شنيدن اين جمله به خود آمد، بلافاصله پابرهنه سبد را از روي زمين برداشت و در حالي كه از شرم مي گريست به سراغ زن بيوه و فرزندانش رفت.

مي گويند از آنروز به بعد مريد جديد ديگر به سراغ درسهاي استاد نيامد و وقت و ثروت خود را صرف كمك به ديگران نمود. تعدادي از شاگردان شيوانا او را به خاطر عدم حضور در كلاسهاي استاد شيوانا سرزنش كردند. اما شيوانا تبسمي كرد و گفت: او ديگر نيازي به درس هاي شيوانا ندارد. او تمام راز كائنات را به يكباره درك كرد و اكنون خداوند مستقيما و بدون واسطه شيوانا با دل او تماس مي گيرد.

مردي كه با يك آيه فقيه شد

 روزي يكي از افراد تازه مسلمان به پيامبر اسلام (ص) مراجعه نموده و خواست كه قرآن بياموزد  پيامبر  (ص )به يكي از اصحاب كه قران ميدانست سفارش نمود كه به قرآن بياموزد . مرد تازه مسلمان نزد صحابه رفت و يك آيه از قران را آموخت و ديگر نزد او باز نگشت .صحابي نزد پيامبر (ص) رفت وموضوع را به ايشان گفت پيامبر فرمود آن شخص با ياد گرفتن همان يك آيه فقيه شده است و  راه خود را يافته است . راهي مستقيم به رستگاري .

به اجابت خواسته ات ايمان داشته باش

در حالي كه خشكسالي پيشرفت مي كرد و به نظر مي رسيد كه هميشگي خواهد بود، تعدادي از كشاورزان آمريكاي شمالي نسبت به آينده خود نااميد بودند. باران نه تنها براي محصولات بلكه براي زنده نگه داشتن مردم شهر نيز حياتي بود. زماني كه مشكل وخيم تر شد، كليساي محل درگير موضوع شد. آنها تصميم گرفتند دعا كنند و از خدا بخواهند كه باران ببارد.

همه مردم در كليسا جمع شدند و هر كس در جست و جوي فرصتي بود تا با دوستان نزديك خود صحبت كند. كشيش مشغول آرام ساختن حضار بود تا جلسه دعا را شروع كند كه ناگهان متوجه دختر كوچكي شد كه در رديف جلو به آرامي در جاي خود نشسته بود.

چهره آن دختر از هيجان مي درخشيد و در كنارش چتر قرمزي قرار داشت كه آماده استفاده از آن بود. زيبايي و معصوميت آن دختر كشيش را به لبخند وا داشت چون به ايمان او پي برده بود. هيچ شخص ديگري از ميان عبادت كنندگان چتري با خود نياورده بود.

همه آنها براي نماز باران آمده بودند، اما آن دختر از خدا انتظار داشت كه با باراني كه نيازمندش بود، به او پاسخ دهد.